X
تبلیغات
رایتل





















خاطرات دوران سربازی

...!

سلام.

شنبه رفتیم واس تقسیم.بچه ها رو چندنفری تقسیم کردن.

ما هم هی تو دلمون آشوب که کجا میفتیم.

حالا حساب کنین تو90نفر آدم آخریشون باشی!من که گفتم حتما جای بدی افتادم!

دیگه نوبت رسید به من.

آقای....... معاونت بسیج دانشجویی!حالا آمار گرفتنم شروع شد.همه میگفتن عالیه.خوب لباس شخصی،وسط شهر،خوبگاه هم که داره!دیگه چی میخوای.

حالا مونده تا حکممون رو بزنن.همون روز که نرسیدن!شب تو یگان موندم و صبح دوباره تو صف!

نزدیکای ظهر زدن حکمم رو و رفتم دنبال معاونتم.

2تا ساختمون بود.نشستم تا نوبتم برسه با مافوقم صحبت کنم.که چندتا سرباز قدیمی بودن.شروع به سینجینم کردن!معلوم بود دارن سر به سرم میزارن!منم چیزی نگفتم.بعد رفتن.به سرباز گفتم فک میکنن خیلی زرنگن!

بذار حالشونو کنن و بخندن.یارو گفت شوخی میکنن ناراحت نشو .منم گفتم میدونم.

بعد حدود1ساعت رفتم تو.مافوق گفت فعلا برو نماز و ناهار..تا بعد.منم رفتم.

تا فردا صبح که 1ی از این سرهنگ ها صدام کرد.رفتم اتاقش.بعد چندتا سوال و تشریح قانون اونجا 1 چندتا نامه داد که بزنم.

تا عصر اون روز سرم گرم بود.بعد ناهارو نماز.بچه ها بهم گفتن برم واس مرخصی!

منم دل و زدم به دریا و رفتم پیش مافوق.گفتم لباس شخصی هام رو نیاوردم(آخه اونجا باید لباس شخصی بود)

گفت برو4شنبه بیا!گفتم تروخدا من این همه راه برم تا4شنبه!حداقل فردا بفرستم که شنبه بیام.نیگام کردو گفت باشه.بنویس.برگ مرخصی رو نوشتم و گذاشتم رو میز.گفت همین الان برو.منم خوشحال پریدم بیرون و لباسامو برداشتمو رو به سوی خونه!

جمعه شب راه میوفتم که آخر شب برسم.نمیخوام اول بی نظمی کنم.

راستی محل خدمتم گرگان هست.

کسی نبووووووود...!!!؟ 

تا بعد.

نوشته شده در چهارشنبه 12 آبان 1389ساعت 18:11 توسط رامین نظرات (4)


Design By : Pichak